اعلانات:

  • دارالترجمه رسمی با مهر دادگستری
  • ساعات کاری دارالترجمه در صفحه تماس با ما
  • نرخ نامه سال 1397 را مطالعه نمایید

نسبتِ گوئیدو مقاله ای ازرا پاوند



ترجمه مقاله ازرا پاوند در باب ترجمه شناسی از کتاب Translation Studies Reader

نسبت گوئیدو

ازرا پاوند

...

آنچه در من ابهام بر می انگیخت موردِ ایتالیایی نبود، بلکه [ آن عبارت بود از] پوسته ی انگلیسی یِ مرده، آن زمانِ حالِ رسوب کرده در گنجینه ی واژگانِ قابلِ استفاده یِ شخصِ من، - که من، با امیدورزی ای اگر برای ما مقدر باشد، [ می توانم بگویم] چند سال بعد از دستِ آنها خلاص شدم. شما به سمت و دور و برِ این دسته چیزها نمی توانید بروید. آموزش دیده شدن در یکی از این مهارت ها شش یا هشت سال به طول می انجامد، و ده سالِ دیگر وقت لازم است تا از آنچه آموزش دیده اید، خلاص بشوید.

   کسی که تنها یک بخش از مسایلِ مربوط به انگلیسی را تنها می تواند بیاموزد، قادر به آموختن انگلیسی یِ[ راستین] نخواهد بود. روسِّتی زبانِ شخصی یِ خود را ساخت. من در سالِ 1910 زبانی نساخته ام، من در پی یِ [ آفریدنِ] زبانی قابل استفاده نبوده ام، بلکه زبانی را [خواسته ام] که بتوان در آن [و با آن] اندیشید.

   این نابخردانه و احمقانه است که از ابداع هایِ نویسندگانِ نوینِ پیشین[1] چشم پوشید، حتا آن هنگام که آنها احمق یا چرت گو یا تنیسان[2] بوده اند. گاهی مواقع به صلاح آن است که این دسته زبان ها و ابداع ها را رده بندی کرده و چیستی و چرایی آنچه آنها هستند را بدانیم.

   [ آن دسته بندی های بدین قرارند:] کیتز[3]، ورایِ الیزابتین ها، سوین بورن[4] ورایِ مجموعه ی گسترده ای از الیزابتین ها و دسته ای در هم آمیخته ( یونانی ها، اوند زُ اویتِر)[5]، روسِّتی ورایِ اوراق[6]، کِلِی[7]، و همچین به علاوه ی ایتالیایی های متقدم( آنان که نوشتند و نقاشی کردند)؛ و به همین منوال، شاملِ ونکسلاسِ پادشاه، سروده های عاشقانه و سرود هایِ مذهبی.

   اجازه دهید من با لب گشودن به این سخن که نسخه های ابتدایی یِ من از گوئیدو  به دانته گابریل و آلگرنون نظر دارد، موجبِ دلسردی یِ خواننده ای بالقوه نشوم، یا آنکه [ به طریقی دیگر] موجبِ از بین رفتنِ لذتِ غریزی کسی نشوم. این درست است، اما بگذارید در خفا از آن گذر کنیم. آنجا که هم روسّتی و هم من ریل ها را پشت سر گذاشته ایم، جایی برای کوشش در پدید آوردن سوناتی در زبانِ انگلیسی، همسانِ با سونات های ایتالیایی بود. در اینجا منظور من به طورِ کل تمایزِ ملایم در سازه ی آوا نیست. اشتباهِ مورد انتظار " بسیار طبیعی" است، حال آنکه بسیاری از خطاها "غیرطبیعی" هستند. قافیه بسیار مهم به نظر می رسد. از یک سوناتِ خوب قافیه ها را حذف کن، در آن حال خلائی وجود خواهد داشت. و به علاوه جنبشِ برخی سونات های ایتالیایی بسیار شبیه موارد مشابه در برخی سونات ها در انگلیسی است. قافیه سازی یِ جفتی طبق قاعده پیش می رود ... دوباره برای دلایلی مشهود. این امر توسطِ قاعده محقق شده، بسیاری غالب، در لهجه ی پرونکال. زبان فرانسه قانونی برای استفاده ی 50/50 از آن برساخته است.

   به عنوانِ یک قیاس بد، بخشی از گیتو یا سیمونه مارتینی فرسکو را در نظر بگیر که توسطِ "سِر یوشا" یا سِر فردریک لیگتون به درونِ روغن " برگردانده" شده است. برخی مواقع ناپیدا است و گاهی مواقع چیزی با طبیعتی دگرگون شده.

   فرض بگیر، به هر حال، ما کیمابویی داریم که روغنی شده است، اما نه به دستِ هولباین، بلکه به دستِ برخی از معاصرینِ هولباین که توانایی یِ نقاشی به خوبی یِ هولباین را ندارند.

   چیزی حدودِ هفت دلیل وجود دارد که باور بیاوریم که این قیاس نا درست است، و به علاوه شش تای دیگر هم برای آنکه آن را قیاسی برعکس و وارونه بیانگاریم، اما همین  امر چه بسا توانایی یِ رها ساختنِ ذهن خواننده از انگاره های از پیش فهم شده راجع به انگلیسی یِ زمانِ الیزابت و باغِ انگلیسی یِ پرنده های خوش خوانِ او را، داشته باشد- و نیز آنکه خواننده متوجهِ زبان به عنوانِ رسانه ای برای بیان سازد.

   ( برتون فراموش می کند فلوبر را درباره ی شنیدنِ آنکه پدر گوستاو در تلاش بود تا تنها “l’impression de la couleur jaune"( به معنای بیان کردنِ رنگِ زرد) را به دست دهد.(ناجا، ص 12)

   دکتر شلینگ درباره ی the Italianate Englishman ِ روزِ شکسپیر درسگفتار داشته است. من دو پلاتِ شکسپیر را یافتم که در 10 صفحه از هر کدام تاریخی فراموش شده از بولوگنا وجود داشت که به سالِ 1596 چاپ شده بود. ما درباره ی تاثیراتِ مسافرت کردنِ شرکت های تئاتری یِ ایتالیایی، کُمدیا دلّا آرته و غیره شنیده ایم، چه اتفاقی می افتد آن هنگام که شما بی اساس  برای ترجمه ی ایتالیایی یِ نخستین به انگلیسی می کوشید، انتراع شده توسطِ دوره ی ویکتوریایی، رها شده از وسواسِ سونات، اما به سادگی در حالِ تلاش برای سرودن و نیز ترک کردنِ نواخت های کند یا آن دسته نواخت های ایتالیایی که شما نمی فهمید؟

   من به شما شعری را پیشنهاد می کنم که " اهمیت ندارد"، شعری نسبت داده شده به گوئیدو در مجموعه دست نوشته های خطی  ی Barberiniano Lat. 3953. آلاچّی آن همانندِ گوئیدو نقاشی می کند؛ سیمونه اُچّی در سالِ 1740 می گوید که آلاچّی احمق است، یا کلماتی با همین منظور، و نیز مردی ست بی مبالات و بی اصول و به نقاشی کردنِ آن شعر با برگرفت های چینو پیستویا اقدام می کند. هر آنکه آن را نوشت، بی هیچ گمانی، یک capo lavoro (= شاهکار) نیست.

   Madonna la vostra belta enfolio

Si li mei ochi che menan lo core                                                                                             MS. oghi

A la bataglia ove l’ ancise amore

Che del vostro placer armato uscio;                                                                                          usio

Si che nel primo asalto che asalio

Passo dentro la mente e fa signore,

E prese I’ alma che fuzia di fore

Planzendo di dolor che vi sentio.

Però vedete che vostra beltate

Mosse la folia und e il cor morto

Et a me ne convien clamar pietate,

Non per campar, ma per aver conforto

Ne la morte crudel che far min fate

Et o rason sel non vinzesse il torto.

  این برای یک کار یک ویراستار شایسته است آیا، آن هنگام که این را در میانِ صفاتِ گمان برانگیز به حساب می آورد؟ زیاد جذاب نیست: تا وقتی که یکی شروع به بازی کردن با معادل های زبانی یِ ساده ی انگلیسی می کند.

   " ای بانو فریبایی ات، چشمان مرا شیفته می سازد، 

قلب مرا به مهلکه ای می کشاند که در آن بیم مرگش می رود."

  البته که این شعر را آواز کن، و در تلاش نباش که آن را بخوانی. به طرزی فراگیر، این امر جنبشِ ایتالیایی را در غلط می اندازد، این امر سرآغازی به راستی کافی و بسنده برای هریک یا کمپیون است. همین امر به شما کمک خواهد که دریابید چرا فقط هریک، و کمپیون، و شاید هم دُنّه همچنان با هم هستند( کنار ما حضور دارند).

   خط بعدی بیشتر یک کلیشه است؛ خط بعد کمابیش  در جذابیت بی رمق. اینک ما می رسیم به:

" به جا قدم نهی، چه راستینه باشد که زیبایی یِ تو

 حکم کند محشر بودن."

بسیار عالی می تواند باشد، اما این ترجمه ای است به سختی.

   این بخش ها را داشته باشید، و بیشترین نتیجه ی ناممکن، برگرداندنی از ریتمِ پرونسال را و همه در فضایی فراگیر قرار دهید. این به شما کمک خواهد کرد برخی گزین گویه های ام. دو شلوسته را راجع به گرایشِ استراوینسکی به ملودی بفهمید. و نیز همچنین شما آنچه را سرایندگانِ دوره ی الیزابت کرده، به همین سان آنچه نکرده اند را، خواهید دریافت.   

   دو خط [ از ترجمه ی] من درآمد و دو خط و نیم نسخه ی ایتالیایی را می گیرد، انگلیسی موجز تر است؛ و شعرِ هشت هجایی برای شش بیت آخر روشنایی بیشتری می گیرد.

  " پس به حال زار بایدم گریستن

نه برای ایمنی، که برای مردن.

مرگ سخت اینک آرامِ من است

 اگر که از جانب تو آمد باشد"

ما در حال حفظ کردن ارزشی از اثر متقدمِ ایتالیایی هستیم، یعنی کانتابیل( اثری متناسب با آواز)؛ نیز [ به طور همزمان] در حال از دست دادنِ چیزی دیگر، که همان سنگینی یِ ویژه است.  و اگر ما این را یادآور شویم، به ریشه ی متفاوتی میانِ ایتالیایی یِ اولیه، " مکتب فلسفی ای که از بولوگا پدید آمده"، و شعرِ الیزابتی خواهیم رسید. برای این دوبیتی ها و برای حمله به این سونات، من همه ی حرارت و شوری را که همه من بودند را اجازه ی رقتن دادند، بیشتر به طریقی کورکورانه، مجبور بوده ام در میانِ این بیست سال گذشته از تلاش خود آنها را حمل کنم.

   و من فکر می کنم که اگر هر کسی الان سرایشی کند، یا اگر ما فرض کنیم که آنها غالبن بعدن ( در روز های رو به توسعه) سروده شده اند، گذشته از اهمیت به گزاره های خاصِ احساس، گزاره ای جزمی، برساخته شده با اهمیتِ فردی برای کسی که  این گزاره مد نظرش دارد خواه آنکس سه روح، یکی در دست، یکی در قلب، شاید یکی در شکم، یا ریه اش داشته است یا خواهد افلاتون، یا بقراط، آن را تعیین کرده اند؛ اگر نَفْس همچنان زنده است، اگر آن قلبِ ایستاده، مرده است، و اگر همه اینها جدی است، بسیار جدی تر از آنکه می تواند برای هِریک باشد، آن کاوشگر خیال ورزی که کمابیش چگونگی یِ به عرصه وجود  آمدنِ گونه های الیزابتی را خواهد در یباید.

    بگذارید او به شخصه برای خود بکوشد، درباره هر کدام از نویسندگانِ اهلی توسکانی یِ آن زمان، کلمات را به کار برد، نه آنکه راجع به مشخصه ی آنها به طرزی تامل برانگیز بیاندیشد، نه آنکه راه بر کلیشه ها ببندد، بلکه مشخصن درگیر مساله ی وزن باشد، درگیرِ وزشِ تک و ناگشوده ی سیلاب ها، - به قدر که گشوده باشد، که می توانند به زیبایی نواخته شده باشند، که زیاد آن هنگام که گفته می شوند جذاب نباشند، که اگر گفته شوند در یک دوره یا حتا یک وزن کار نکنند.

   و این سلطه، این سلطه ی خُرد، این خط را ناشکسته نگه خواهد داشت، به سان صدا شکسته های یک خط در یکی از آخرین کارهای طراحی یِ میرو؛ و  در در پیِ تعادلی کامل به آن دادن، بی هیچی خللی، و چیز از دست رفته ای برای نفوذِ عباراتِ تکیف خواهد بود.

" به جا قدم نهی، چه راستینه باشد که زیبایی یِ تو

 حکم کند محشر بودن."

بسیار ممکن به طرزی قاعده مند "ایامبیک" برای جای گیری یِ متناسب در شعر پایان یافته.

   مخالفتی وجود دارد، نه تنها میانِ آنچه ام. دو شلوتسر به عنوانِ سرودنِ موسقیایی و شاعرانه بر آن اشاره می کند، بلکه  در خودِ نوشته هم تمایزی میانِ سرودنِ شاعرانه، نفوذِ شاعرانه یِ جنبشِ کلامی، و سرایشِ ملوپوئیک، یعنی اجازه دادن به کلمات برای شناور شدن در سیری ملودیک، خود خواسته یا نه، خواستنی یا نه، وجودد خواهد داشت، اگر این خط مبتنی بر این بوده که بر یک رشته از نت های گام های گوناگون سروده شود.

   با عنایت به این سونات های ایتالیایی، که از لحاظ عروضی معادلِ سوناتِ انگلیسی نیستند، با ایثار کردن، یا از دست دادن، یا به سادگی با درک و احساس نکردنِ ضرورت آنها، متانت آنها، و با به سادگی جستجو کردن آنکه جدای از سریع یا به همان آسانی که  چیزی دست یافتنی به نظر می رسد، ملودی کامل، بی دقت نسبت به صحتِ ایده، یا چنانکه نسب به آن ایده ی ژرف و بنیادی را تو، در آن لحظه، بازگئ می کنی، شاید در عبارات بسیار بسنده و کافی، به وسیله ی عباراتی که به طور بارز کارکردی ندارند، و شما آنها در کتاب های سرود seicento در انگلیسی پیدا می کنید.

   مرگ آهنگین شده است؛ هراس مساله ای است به مهمی یِ هزاردستان؛ سنگ قبرها جان پناه هایی هستند برای پذیرشِ برگ های گلِ سرخ. و به طرز بسیار غالبی، تکاملِ موتسارتی ملودی، یک حکمت، در بیشتر موارد شاید یک حکمتِ بی نهایت، که متاسفانه در احشاء محو است، وجود دارد. عبارت من، اگر مجاز به گفتنش باشم، عبارتی عامیانه است. دقیقا، چرا که عبارت من درگیرِ دقت ورزی می شود. امعاءو احشاء در عمل جراحی به طیفِ بسیار محدودی از تجهیزات داخلی وابسته است. دقتی قرن سیزدهمی در جستجو برای کاملترین ارگانی که در آشکارسازی یِ فقدان برتری داشته، چه بسا توانسته باشد مرا از آن غرقه شدن نجات دهد. ما دوباره باید به سراغ لاتین ها برویم. هنگامی که تی.روزولتِ متاخر در فرانسه وقتی که از جنگل بازمی گشت با او مصاحبه شد، او عبارتی استفاده را به کار برد که ترجمه شده بود. جمله ی فرانسوی ای که من در آنجا اشاره کردم چنین بود:   Ils ont voulu me briser les reins mais je les ai solides .

   و اینک چه بسا خواننده، اگر که مایل باشد، به مساله ی " آن چشمانی که قلب را به مبارزه ای می برد که آنجا عشقش می کُشد" بازگردد. این مساله به عنوانِ یک وارونه سازی برداشت نشده است. سال 1280 بود که ایتالیایی در همان وضع و جایگاهی بود که  آلمانی است. شما چگونه می توانید "نثر " داشته باشید در کشوری که خدمه به اتاقتان می آید و فریاد می زند:  ! Schön ist das Hemd

  ادامه: آنکه به واسطه ی خوشی و سرمستی مجهز شده است، چنین بروز کرده که در نخستین یورش که او به می برد، به طرزی درونی به ذهن رفته، و در آنجا بر آن سروری می کند، و نفسی را که در حالِ گریز بود قبض کرده، بر غم تاسف می خورد، من چنین حس می کنم.

   "  هر جا که پا می نهی چگونه زیبایی تو جنون را می راند، که از آنجا قلب مرده(متوقف شده) و من بایست زار بگریم، نه برای آنکه نجات یابم، بلکه آرامِ این مرگِ سخت را دربرگیرم، مرگی که تو ارزانی ام داشتی. و من راست (؟) خطای تسخیری یِ او را حفظ می کنم".

   وقتی خواننده درصددِ پذیرفتنِ این معضلِ کوچک در  melopoeia است آنهم تحت عنوانِ جاینشینی برای پازلِ گذر- کلمه  که من ناتوان از بیان اش هستم. من این را بر این فرض که فیلسوف بایستی هر چیز را یک بار هم که شده امتحان کند، رها می کنم.

   به عنوانِ استعمال و تمرینِ دوم، ما چه بسا سوناتِ گوئیدو اورلاندو که قرار است اثر کاوالچانتی Donna mi Prega را فرا بخواند، بیازماییم:

        بگو که عشق چیست، هر آنجا که او می آغازد؟

  در میان چه جلوه های او رو به نشیب علف زار می کند؟

 خاطره، ذات، واقعه؟

لمحه ی چشمی یا اراده ی قلبی؟

هر آنجا که او هست یا جنون راهبر است؟

می سوزاند او با دردی جانکاه؟

به من بگو، ای دوست، چراگاهِ او چیست؟

چگونه، کجا، و بر که او سلطنت می کند؟

 

بگو عشق چیست؟ آیا او را چهره ای است؟

چهره ای راستین یا تمثالی عبث؟

آیا عشق همان زندگی است یا که مرگ؟

تو بادی آن شایعه را که بدانی که می گوید:

نوکر باید حال و هوای آقای خود را بداند-

بواسطه ی آن مهارت که در سکوتگاهش آموختی.

 

من نمونه ی ایتالیایی را آوردم تا نشان دهم که هیچ نیرنگ و فریبی وجود ندارد، من چیزی را از خود اختراع نکرده ام، من سنگینی ای کلامی مطابق با نمونه ی اصلی به دست داده ام، به این همسانی ای دست یافته ام با از هر خط یک جفت سیلاب انداختن. آن اربابِ کبیر سابق تقلید ادبی، ممکن است اینجور به نظر رسد، راه خود را پیش از من رفته است.  یک خط یا دو خط از این، قدری بیشتر از لورنزو مدیچی، و او یکی از بهرین گوهرهایِ زبان ما را تراشیده است.

   “Onde si move e donde nasce Amore

qual è suo proprio luogo, ov’ ei dimora

Sustanza, o accidente, o ei memora?

E cagion d’ occhi, o è voler di cuore?

Da che procède suo stato o furore?

Come fuoco si sente che divora?

Di che si nutre domand’ io ancora,

Come, e quando, e di cui si fa signore?

Che cosa è, dico, amor? ae figura?

A per se forma o pur somiglia altrui?

E vita questo am ore ovvero e morte?

Ch ’l serve dee saver di sua natura:

Io ne domando voi, Guido, di lui:

Odo che molto usate in la sua corte.”

ما در قلمروی از براهین نیستیم، من به سادگی، راهی را پیشنهاد می کنم که در آن شاعرانِ ایتالیایی متقدم در انگلستان کارورزی کرده اند. ایتالیایی یِ پترارخ و پیروانش برای نویسنده در حال آموزش یا دانشجوی پویایی شناسی تطبیقی جذابیتی ندارد، مجموعه دارانِ خرده زیورآلات  نیز از حوزه ی ما خارج هستند.

   درخواستی از گوئیدوی داده شده در انگلیسسی معاصرِخودش وجود ندارد، آخرین بریتانیایی های اصیل در آن تاریخ بی سامان بوده، به رنگ نیلی نقش شده، و به لهجه ای خاص مانند خوک خرخر می کردند که برای ما تسلط یافتن بر آن بسیار سخت تر از تسلط بر زبانِ دُک متعلق به خاندانِ پلانتاژنه یا لینوگوآ دی سی است.

   اگر، به هر حال، ما به انگلیسی یِ پیش الیزابتی برگردیم، یا دوره ای که آن نویسندگان همچنان در اندیشه ی شفافیت و ایضاح بوده، همچنان این اصول را به پرطمطراق نویسی و عبارات طوفانی ترجیح می دادند، سعی یِ ما، تا حداقل من، چنین نتیجه می دهد:

  " کیست آنکه می آید، و چشم همه مردان را به خود می گرداند،

و  هوا را به آشوب می اندازد با تابناکی همه بین

که با عشق خود، در چنین همجواری ای، پیش می ورد

آیا در چنین حالی پیشنهاد مردان جز یک آه خواهد بود؟

آی خدا، به چه می ماند او، آن هنگام که چشم می تاباند،

چه بسیار خوش است برای عشق سخن گفتن، برای آنکه من به هیچ روی نمی توانم؛

فروتنی و آزرم او چنین است، بسا من

دیگران زن ها نتوانم جز آشوب های بیهوده ای بنامم.

هیچ کس را به هیچ روی توانِ گفتنِ همه ی نیکویی های او نیست

که در جوار آنها همه ی فضایل خاص تکیه بر دیوار او می زنند،

خب زیبایی پیشانی او را به چونِ الوهیت اش نشان می دهد؛

هیچگاه پیش از این چنین اذهانِ ما سوق نیافته بود،

و نه شفایی چنین ما را همانندِ اکنون حاصل شده بود

 که بسا اذهان ما ناگهان گیِ او را در آغوش گیرد.

 

اعتراض های معهود برای چنین روشی از این قرارند: این شک برای هرآنکه این حق را دارد که شعری جدی را گرفته و آن را به روشی انحصاری در قالبی قدیمی برگرداند؛ ایده ی " عدمِ بازنمایی" نه از دست اشعار قدیمی، بلکه از دستِ احساسِ متناسب این قدمت، که به واسطه ی آن من این معنی را اذعان می کنم که زبانِ قرنِ سیزدهمی یِ گوئیدو همانقدر برای درکِ ایتالیایی یِ قرن بیستم کهنه نیست که انگلیسی یِ قرنِ چهاردهمی، پانزدهمی، یا انگلیسی یِ اوایلِ قرنِ شانزدهم برای ما چنین است. این امر حتا شک برانگیز است خواه که نسخه ی فاقد کارایی من از بیست سال گذشته زیاد "وفادارانه" نیست، مبنی بر این درک که حداقل آن کوشیده التهاب و شعله ی سوزانِ نسخه ی اصل را حفظ کند. و از آنجا که به سادگی این شعله ی سوزان در شعر انگلیسی پدیدار نمی شود، آنهم در قرونی که مایه ی خواندنی ای برای عینیت بخشی اش وجود ندارد.

   در بلند مدت، مترجم به طور احتمالی  در کل ناتوان از به انجام رساندن همه ی بایسته های کار ترجمه برای خواننده ی از لحاظ زبانی تنبل، خواهد بود. او می تواند آنجایی را گنجینه های متنی قرار دارند را نشان دهد، او می تواند خواننده را در برگزیدنِ  زبانی برای پژوهیده شدن راهنمایی کند، و او می تواند متناسب با مواد دانشجوی سراسیمه ای را که دانشی دست و پا شکسته از یک زبان داشته و نیز نیرویی برای خواندنِ متنِ اصلی در کنار به کنارِ تفسیرِ عروضی اش داشته را یاری کند.

   این امر به " ترجمه ی تفسیری" باز می گردد. "گونه ی دیگر"، منظورم در مواردی است که در آنها "مترجم" بی هیچ  شک و گمانی شعری جدید به دست داده است، که به سادگی می توان آن را نوشته ای جدید به حساب آورد، یا اگر مطابق با معیارهای برابر نبایستی که مورد سرزنش باشد، و با برخی گونه استنتاجاتِ صرف ستوده شده است، تنها در موردی جزیی قابل ارزیابی است.

 

 

   

 

 

 

[1] . precurrent: منظور کسانی است که مدرن و امروزین هستند اما در زمانی پیشین.

[2] . منظور Alfred Tennyson است.

[3] . Keats شاعر رمانتیک انگلیسی.

[4] . Swinburne شاعر انگلیسی.

[5] . und so weiter عبارتی آلمانی به معنایِ رفتن به همین منوال.

[6] . Sheets

[7] . Kelly