اعلانات:

  • دارالترجمه رسمی با مهر دادگستری
  • ساعات کاری دارالترجمه در صفحه تماس با ما
  • نرخ نامه سال 1397 را مطالعه نمایید

شعر "روزنامه خواندن کار خطرناکی است" مارگارت اتوود ترجمه دکتر رضا پرهیزگار



مارگارت اَتوود را در ایران، بیشتر به عنوان رمان نویس می شناسند، و تا آنجا که اطلاع دارم، یکی دو رمان از او به فارسی چاپ و منتشر شده. اما این بانویِ هنرمند کانادائی در شعر نیز چهره ای معتبر شناخته می شود، و باز تا آن جا که اطلاع دارم ، تاکنون شعری از او به فارسی ترجمه نشده.چون به گمانم کمترین کاری که از یک مترجم (اگر ترجمه برایش به هر قیمت، نان به تنورِ داغ نشر چسباندن و پس نیفتادن از رقبا نباشد، و به ترجمه به عنوانِ کاری پژوهشی، غالبن بی اجر و مزد، نگاه کند و حاضرباشد، همچون محمد قاضی ، مثلن، گاه ماه ها بر سر، انتخاب واژه ای، وقت صرف کند، که با شرایط امروز نیاز به عشق و دلبستگی به هنر و زیبائی دارد) ساخته است اینست که هم زبانانش را در لذاتِ جمال شناختیِ متن، شریک کند. در زیر، ترجمه سه شعر از او را می خوانید. در 1939 در اُوتاوا متولد شده و جز رمان هایش، تاکنون ده مجموعه شعر منتشر کرده . در باره یِ او نوشته اند:" اتوود عمیقن از عواملی که در زندگیِ مدرن، دست به دستِ هم میدهند تا ما را در خود غرق و در نتیجه به لحاظ، فیزیکی، روحی و سیاسی، ناپدید کنند آگاه است، و معتقد است که باید در برابر این "ناپدیدشدن" مقاومت نشان دهیم." او را هم قبیله یِ برتولد برشت دانسته اند که به شعری معتقد است که: " پاسخی در خواننده برانگیزد. در مصاحبه ای می گوید: فکر نمیکنم، کار شعر بیانِ عواطف و احساسات باشد، بلکه برانگیختنِ احساسات است." همچون برشت از شگردهایِ "فاصله گذاری" و برانگیختنِ تمرکز و توجه خواننده، از جمله از شگردِ بدیعیِ "کم انگاری /تخفیف"(understatement)، بهره می گیرد.

 وقتی در جعبه یِ پر از ماسه

قلعه هایِ خوشگل می ساختم،

گودال هایِ عجول

از اجسادی که با بولدوزر می روبند پر می شد

 

و وقتی، سر و زلف آراسته و تمیز، به مدرسه می رفتم

گام های ام بر تَرَک های آسفالت، بمب هایِ سرخ می ترکاندند.

 

حالا بزرگ شده ام

و باسواد، و با آرامشِ یک چاشنیِ انفجاری

رویِ صندلی ام نشسته ام

 

و جنگل ها در آتش می سوزند،

لایِ بوته ها سرباز کارگذاشته اند،

ونام هایِ رویِ نقشه هایِ دشوار با دود به هوا می روند.

 

آرمان، خودِ منم، من تلّّی از عروسک هایِ

 شیمیائی ام، تنم ابزاری مرگبار ست،

با عشق نزدیک می شوم، دستان ام مسلسل اند،

حسنِ نیّت هایم مهلک اند.

 

حتی چشم هایِ منفعلم

به هرچه نگاه کنند آن را

به یک عکسِ سیاه وسفید جنگیِ پرچاله چوله بدل می کنند،

چطور

می توانم خود را کنترل کنم

 

روزنامه خواندن خطرنا ک است.

 

هربار روی یکی از کلیدهایِ

ماشین تحریر برقی ام فشارمی دهم،

واز درختانِ آرامش بخش حرف می زنم،

 

دهکده یِ دیگری منفجرمی شود.

 

                                                                                                                             [1968]